تاملات نابهنگام:
· شنیده ام خلبان هواپیمایی که بمب اتمی هیروشیما و ناکازاکی را انداخت، پس از آن واقعه از شدت عذاب وجدان دیوانه شد. با خود می اندیشم؛ آیا آنها که شنبه 30 خرداد هموطنانشان را به گلوله بستند و بیش از ... نفر را کشتند، عذاب وجدان رهایشان خواهد کرد؟ اصلاً تعریف وجدان از نگاه آنکه به آن دختر جوان شلیک کرد، چیست؟
· چند روز دیگر سالگرد انفجار هفتم تیر در دفتر حزب جمهوری اسلامی است که به شهادت آیت ا... بهشتی و همراهانشان منجر شد و من به جمله معروف شهید بهشتی می اندیشم که گفته بود: (( ما شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت )). با خود می اندیشم؛ آیا شیفتگی همان تعبیر دیگر جنون و دیوانگی نیست؟ و آیا این شیفتگی می تواند تا آنجا پیش رود که بعضی را چنان تشنه قدرت کند که به قتل و کشتار هموطنان خود، دست و دامن آلوده کنند.
· با خودم فکر می کنم؛ آیا می توان قدرت را به آب در یا تشبیه کرد، که چشیدنش هم تو را تشنه اش می کند و هر چه بیشتر از آن بنوشی، تشنه تر می شوی؟!!!
· با خود می اندیشم؛ آیا به جز انقلاب کبیر فرانسه، در طول تاریخ انقلاب های جهان نمونه دیگری را هم می توان یافت که به تمامی اهداف خود و یا بهتر بگویم همان یک هدف اصلی خود که بدست آوردن آزادی و حقوق برابر شهروندی برای همه آحاد ملت است، دست یافته باشد؟ چین، کوبا، شیلی، پاکستان، الجزایر، ونزوئلا، افغانستان، ... ، عراق، سوریه، لبنان و ... !
· با خود می اندیشم، کابلهای برق بر اساس میزان فشار برقی که می توانند از خود عبور دهند و بر اثر گرمای حاصله ذوب نشوند، تقسیم بندی ، درجه گذاری و نامگذاری می شوند. آیا مردم یک کشور و ملتها را هم می توان بر اساس میزان صبر در فراق آزادی و تحمل زور دیکتاتوری تقسیم بندی کرد؟ در این صورت مردم ایران در کدام گروه قرار می گرفتند؟ کابل فشار قوی یا ...؟!
· با خود می اندیشم، اگر چه گوا را به ادامه دادن به قیام و پیگیری انقلاب جهانی خود بر علیه ظلم و دیکتاتوری، در کنار کاسترو در کوبا باقی می ماند، امروز از او هم به عنوان یک دیکتاتور بزرگ یاد نمی کردیم؟! آیا همین ترس از وسوسه قدرت و تلاش برای حفظ آن به قیمت جان آدمیان، او را وادار به حرکت و ترک کوبا نکرد...؟
· در کافه نشسته ام و با خود می اندیشم. اندیشه های گواناگون به سربغم می آیند و برای فرار از این هجوم اندیشه که چون الکترونهایی که هسته اتم را نشانه می گیرند، به ذهن من حمله ور شده اند، به میزهای اطراف سرک می کشم...؛ روی یکی از میزها دختر و پسر جوانی در باره وقایع اخیر و بعد در باره چگونگی پذیرش گرفتن از دانشگاه های خارجی و رفتن از اینجا صحبت می کنند. و باز هم هجوم اندیشه های جور وا جور به ذهن من که چند روز پیش شبیه همین مکالمه را با دوستی تجربه می کردم. با خود می اندیشم برای من و امثال من چند راه برای ادامه مسیر زندگی وجود دارد؟
o بمانیم و با وضع موجود خو کنیم و یا به قول دوستم که می گفت تعامل کنیم؟!
o بمانیم و مبارزه کنیم و مبارزه کنیم و باز هم مبارزه کنیم تا از نفس بیافتیم و یا با نوعی خوش بینی انقلاب دیگری را تجربه کنیم و درباره از آغاز همان پریود های سی ساله را تکرار کنیم؟!
o و یا راهی برای پذیرش از دانشگاه های خارجی، مهاجرت، غربت، سفر و رفتن از این کویر وحشت بیابیم و سلام انبوه خس و خاشاک! این خاک کهن را به شکوفه ها و باران برسانیم؟! _ راستی اصلاً شکوفه ها وباران وجود خارجی دارند؟ یا زاییده توهمات و رویاهای زیبای ذهن ما آرمان گرایان خوش باور است؟؟؟_
· (( ویلٌ لافاّکٍ اثیم ؛ وای بر دروغگوی پلیدکار ))
با خود می اندیشم؛ آیا این واقعاً آیه ای از کتابی ست که هیچ شک و ریبی در آن نمی توان داشت؟ همان که برای هدایت پرهیزکاران است؟ پس چگونه آنانکه داعیه این کتاب را دارند و در چشم ما خود را پرهیزکار می نمایانند، از دروغ و پلیدکاری ابایی ندارند؟!
· می گویند آزادی و عدالت اسطوره اند و می دانم اسطوره یعنی آنچه که دست نیافتنی است. با خود می اندیشم، اگر این دو واقعاً اسطوره اند، پس چرا این همه برای بدست آوردنشان تلاش می کنیم و گریبان می دریم و سینه هامان را آماج گلوله ها می داریم...؟
در طول تاریخ، بشر برای واقعی کردن اسطوره های زیادی تلاش کرده است؛ پرواز، درمان خیلی از بیماریهای لاعلاج، راحت تر کردن زندگی، بدست آوردن عمر جاودان، شبیه سازی نوع بشر، درک راز هستی، شناخت ماهیت خدا و ... و از این میان اندکی را بدست آورده و انبوهی را نه...!
با خود می اندیشم، این دو جزء کدام دسته خواهند بود؟ آیا روزی بر تاریخ بشر خواهد دمید که آزادی سرودی بخواند و اندک نسیمی از عدالت موهای دخترکان زیبا روی را به رقص آورد و مظلومان را بنوازد؟!
چه زیبا سروده بود (( ترانه بزرگترین آرزو )) را، بامدادِ شاعر:
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاهِ پرنده ای،
هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند.
سالیان بسیار نمی بایست
در یافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی ست
که حضور انسان
آبادانی ست.
*
همچون زخمی
همه عمر
خونابه چکنده
همچون زخمی
همه عمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره یی
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده، _
غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشتِ ویرانه چنین بود.
*
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچک تر حتا
از گلوگاهِ یکی پرنده !