Sunday، July 12، 2009

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگيشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و بههمين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز همجوابى نيامد.. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ!

نتيجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد. حالا هی بگو رای من کجاست؟!!!

بعضی وقتها ناخودآگاه، چیزهایی از سالهای دور به یاد می آورم که به طرز عجیبی با شرایط و حال و هوایِ اتفاقاتِِ اطرافم همبستگی دارد، و یا شاید هم من ... را به شقیقه ربط می دهم!!! سالها پیش دو قطعه شعر شنیده بودم که چند روزی است دائماً در ذهنم می چرخد و انگولکم می کند، آن هم بعد از گذشت این همه سال...؛

چو رسی به طور سینا «اَرِنی» مگو و بگذر

که نیارزد این تمنا به جواب «لَن تَرانی»

یا

چو رسی به طور سینا «ارنی» بگو و مگذر

که خوش است از او جوابی چه «تَری»، چه «لَن تَرانی»

حالا با خودم فکر می کنم، تکلیف این جماعت معترض به نتایج انتخاباتِ اخیر ایران با آنانکه در جایگاه خداییِ این مُلک نشسته اند، چیست؟

اَرنی گفتن یا نگفتن؟ مساله این است...!

Friday، July 03، 2009

مسئولیت روشنفکری

طبیعت پر جنب و جوش من و خونگرمی و زود جوش بودن ذاتی ام باعث شده که دوستانی از همه سلیقه ها و افکار؛ از مسلمان رادیکال تا لائیک لیبرال؛ داشته باشم. و باز نوع کارم و ارتباطاتی که به واسطه محیط و رشته تحصیلی، روابط کاری و مناسبات اجتماعی داشته ام، باعث شده که با افراد متفاوتی از هر درجه و رتبه ای؛ از مدیران و مسئولان رده بالا تا مردم عادی کوچه و بازار؛ در تماس باشم. زمانی تا همین چند سال پیش، وقتی درباره موضوعی با کسی بحث می کردم، سعی ام بر این بود که از خودم تحلیلی ارائه ندهم و تفکرات و تحلیل های خودم را تا زمانی که کسی از درجه و رتبه ای بالاتر، مهر تاییدی بر آن نزده بود، چندا ن جدی نمی گرفتم و همین باعث شده بود که درک و تحلیلم از جامعه و مردم با نوعی نگاه خاص آمیخته شود که مانع از درک درست و جامع محیط اطراف می شد. اما از چندی پیش به این سو، سعی کرده ام این روحیه را در خود تقویت کنم که من خود، بدلیل همین شرایطی که قبلا بیان کردم؛ نوع روابط اجتماعی و ارتباط با قشر های مختلف جامعه؛ از قدرت درک و تحلیل بهتری نسبت به بسیاری از دوستان و اطرافیانم برخوردارم و در حالیکه سعی می کنم این روحیه منجر به ایجاد غرور و اعتماد به نفس کاذب نشود، به تفکر در محیط و اتفاقات اجتماعیِ اطرافم پرداخته و تحلیل و درک خود را از آنچه که در جامعه رخ می دهد ارائه کرده و با مرور زمان به سنجش میزان درستی آنها بپردازم.

حالا که با گذشت چند سال و تجربه آزمون و خطاهای مختلف، نسبت به اندیشه و قدرت تحلیل خود در مورد مسائل اجتماعی اطرافم شناخت نسبی پیدا کرده ام، وقتی به موراد گوناگون گذشته رجوع می کنم و تفسیر خود از آن وقایع را با تفسیر ها و تحلیل های دیگر اطرافیانم مقایسه می کنم، نکته جالبی را در می یابم و آن اینکه تحلیل ها و تفاسیر افراد از موضوعات و وقایع مختلف اجتماعی و سیاسی، رابطه مستقیمی با نوع کار، میزان گستردگی و پراکندگی مناسبات اجتماعی آنها دارد.

در میان دوستان دیروز و امروزم بسیارند کسانی که چون تا چندی پیش در میان مردم بودند و با آنها از نزدیک برخورد داشتند، تحلیل ها و تفسیر های جامع و دقیقی از رفتارهای اجتماعی اطراف خود ارائه می کردند ولی امروز چون در جایگاه و رتبه ای قرار گرفته اند که از تاکسی سواری و اتوبوس سواری، به ماشین شخصی و راننده و خَدَم و حَشَم مبتلا شده اند، دیگر مردم و جامعه شان را نمی شناسند و تفسیرهای کتابی و در چارچوب تئوریها و نظریه های دانشگاهی ارائه می دهند و وقتی نظرات خود را با آنچه در واقعیت رخ می دهد، متفاوت می یابند، درصدد توجیه بر می آیند. و همین طور هستند دوستانی که بدلیل نوع تفکرات خود فقط با گروه خاصی از مردم و جامعه در ارتباط هستند و در نتیجه وقتی در مقام تحلیا و تفسیر یک واقعه قرار می گیرند نگاه خاص آن گروه بر تفکراتشان و تحلیل هایشان کاملا سایه می افکند.

این موضوع در مورد کسانی که در مقام و منسبی دولتی قرار می گیرند به شدت بیشتر قابل مشاهده است و خود باعث نوعی یکسویه نگری و تحلیل نادرست شرایط و تحولات اجتماعی می گردد که شاید بتوان گفت بزرگترین و مهمترین آفت برای هر دولتمردی محسوب می شود؛ (( دور شدن و جدا افتادن از توده مردم و متن جامعه ))

اما چیزی که باعث شد این سطور را بنویسم، نه دور افتادن مسئولین از توده مردم، بلکه تاثیر مخربی است که این آفت بزرگ؛ شکاف بین عوام و خواص؛ در طول تاریخ کشورمان و بر جامعه روشنفکری ما داشته است. اینکه روشنفکران ما در طول تاریخ همواره خود را تافته جدا بافته و در سطح و جایگاهی بالاتر از مردم عادی دانسته اند، باعث شده تا ارتباط خود با مردم را از دست بدهند و در نتیجه نوعی بی اعتمادی بین این دو بوجود آید. اتفاقی که عکس آن در مورد روحانیون و عالمان مذهبی در دوران قبل و اوائل پیروزی انقلاب تجربه شده و به نظر می رسد که امروزه و پس از سی سال حکومت انحصاری و استصوابی، به پشتوانه حمایت قاطبه ملت، اکنون خود را بی نیاز از حمایت توده ها احساس می کنند و در سراشیبی سقوط با سرعتی خارج از تصور گام بر می دارند. و در این شرایط، وظیفه روشنفکریِ متفکران جامعه ایجاب می کند که حداقل برای یکبار هم که شده به وظیفه اجتماعی و تاریخی خود عمل کرده و با توده های مردم همراه شوند، تا تدبیر و تجربه اینان به کمک قدرت مردم بتواند در نهایت به یک حرکت اصلاحی و نه انقلابی موثر ختم گردد.

Monday، June 29، 2009

* وقتی به گذشته ام فکر می کنم، پسر کوچک جستجوگری را می بینم که از هر چیزی، سئوالی در ذهن داشت و به دنبال کشف محیط پیرامون خویش بود. می خواست دنیا را تغییر دهد و در برابر سلطه بایستد. حرف زور را بر نمی تافت و از رفتن به دل خطر هراسی نداشت...؛ اما اندک اندک از خود بیگانه شد. یاد گرفت که سئوالاتش را و دغدغه هایش را برای خود و در خود نگهدارد. هر حرفی را به زبان نیاورد. در هر جمعی با آن جمع همراه شود و اگر نظرات آن جمع را نمی پذیرد، حرفی در مخالفت نزند و تنها سکوت کند. در برابر قدرت سر خم کند و مدارا و تعامل ( شما بخوانید تحمل ) پیشه سازد. مصلحت را بر حقیقت و ترس را بر تهور غالب سازد...

حالا آدمی شده ام سراسر تناقض؛ کارهایی می کنم که دوست ندارم و در دل آرزوی کارهایی دارم که محیط و جامعه از من بر نمی تابد. قدرت مبارزه و انگیزه تغییر در من مرده است و دغدغه های بزرگ دوران کودکی جایشان را به دلمشغولی های بی ارزش و مصلحت سنجی های پراگماتیستی داده است و این درد آزارم می دهد و روحم را همچون بوف کور هدایت، آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد. با خودم فکر می کنم به راستی مسئول این درد و رنج کیست...؟! خودم ؟ خانواده و پدر و مادرم ؟ معلمین مدرسه ؟ سیستم آموزشی ؟ جامعه و محیط پیرامون ؟ حکومت و نهاد های مدنی زیر مجموعه اش ؟ و یا...؟!!!

ای کاش آن زمان که در اوان کودکی مشق کتابت می کردیم، (( تصمیم کبری )) را بهتر یاد می گرفتم...؛ ای کاش...!

* دلم نمی خواد حالا که بعد از 5 سال دوباره سر شوق اومدم و شروع به نوشتن کردم، فقط سیاسی بنویسم، اما جامعه من، ساختارهای اجتماعی دُور و بَرَم، فضایی که توش نفس کشیدم و بزرگ شدم، چنان آمیخته با سیاست بوده و هست که من به عنوان یک انسان و به عنوان یک شهروند، خارج از چارچوب اندیشه های سیاسی و فارغ از ربط دادن هر چیزی به سیاست، انگار موجود و یا حتا شی ئی تعریف نشده هستم.

با خودم فکر می کنم؛ اصالت با کدومشونه؟ سیاست زدگی منو تبدیل به یک موجود جهان سومی کرده یا جهان سومی بودن منو اینقدر سیاست زده بار آورده...؟!

Wednesday، June 24، 2009

گفتگو:

می گه: به کی رای دادی؟

می گم: نمی دونم، فعلا که همه دارن دنبال رایشون می گردن. منتظرم ببینم رایشونو پیدا می کنن یا نه؟!

می گه: من خدا وکیلی به ... رای ندادم، ولی اگه دوباره رای گیری بشه، حتماً بهش رای میدم.

و اشاره به کارمند بغل دستی می کنه که یعنی حواست بهش باشه!

با خودم فکر می کنم؛ ممکنه خیلی های دیگه هم همینجوری فکر کنن و خلاف اونچه که می گن عمل کرده باشن. اگه اینجوری باشه، دلم به حال خودم و این مردم می سوزه که بعد از سی سال زندگی تو نظام اسلامی! و تربیت دینیِ دولتی!!! دروغ و ریا براشون نهادینه شده...

به خودم می گم؛ سر ماجرای ثقیفه هم همین اتفاق افتاد که علی 25 سال خونه نشین شد...؟!!!

Tuesday، June 23، 2009

تاملات نابهنگام:

· شنیده ام خلبان هواپیمایی که بمب اتمی هیروشیما و ناکازاکی را انداخت، پس از آن واقعه از شدت عذاب وجدان دیوانه شد. با خود می اندیشم؛ آیا آنها که شنبه 30 خرداد هموطنانشان را به گلوله بستند و بیش از ... نفر را کشتند، عذاب وجدان رهایشان خواهد کرد؟ اصلاً تعریف وجدان از نگاه آنکه به آن دختر جوان شلیک کرد، چیست؟

· چند روز دیگر سالگرد انفجار هفتم تیر در دفتر حزب جمهوری اسلامی است که به شهادت آیت ا... بهشتی و همراهانشان منجر شد و من به جمله معروف شهید بهشتی می اندیشم که گفته بود: (( ما شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت )). با خود می اندیشم؛ آیا شیفتگی همان تعبیر دیگر جنون و دیوانگی نیست؟ و آیا این شیفتگی می تواند تا آنجا پیش رود که بعضی را چنان تشنه قدرت کند که به قتل و کشتار هموطنان خود، دست و دامن آلوده کنند.

· با خودم فکر می کنم؛ آیا می توان قدرت را به آب در یا تشبیه کرد، که چشیدنش هم تو را تشنه اش می کند و هر چه بیشتر از آن بنوشی، تشنه تر می شوی؟!!!

· با خود می اندیشم؛ آیا به جز انقلاب کبیر فرانسه، در طول تاریخ انقلاب های جهان نمونه دیگری را هم می توان یافت که به تمامی اهداف خود و یا بهتر بگویم همان یک هدف اصلی خود که بدست آوردن آزادی و حقوق برابر شهروندی برای همه آحاد ملت است، دست یافته باشد؟ چین، کوبا، شیلی، پاکستان، الجزایر، ونزوئلا، افغانستان، ... ، عراق، سوریه، لبنان و ... !

· با خود می اندیشم، کابلهای برق بر اساس میزان فشار برقی که می توانند از خود عبور دهند و بر اثر گرمای حاصله ذوب نشوند، تقسیم بندی ، درجه گذاری و نامگذاری می شوند. آیا مردم یک کشور و ملتها را هم می توان بر اساس میزان صبر در فراق آزادی و تحمل زور دیکتاتوری تقسیم بندی کرد؟ در این صورت مردم ایران در کدام گروه قرار می گرفتند؟ کابل فشار قوی یا ...؟!

· با خود می اندیشم، اگر چه گوا را به ادامه دادن به قیام و پیگیری انقلاب جهانی خود بر علیه ظلم و دیکتاتوری، در کنار کاسترو در کوبا باقی می ماند، امروز از او هم به عنوان یک دیکتاتور بزرگ یاد نمی کردیم؟! آیا همین ترس از وسوسه قدرت و تلاش برای حفظ آن به قیمت جان آدمیان، او را وادار به حرکت و ترک کوبا نکرد...؟

· در کافه نشسته ام و با خود می اندیشم. اندیشه های گواناگون به سربغم می آیند و برای فرار از این هجوم اندیشه که چون الکترونهایی که هسته اتم را نشانه می گیرند، به ذهن من حمله ور شده اند، به میزهای اطراف سرک می کشم...؛ روی یکی از میزها دختر و پسر جوانی در باره وقایع اخیر و بعد در باره چگونگی پذیرش گرفتن از دانشگاه های خارجی و رفتن از اینجا صحبت می کنند. و باز هم هجوم اندیشه های جور وا جور به ذهن من که چند روز پیش شبیه همین مکالمه را با دوستی تجربه می کردم. با خود می اندیشم برای من و امثال من چند راه برای ادامه مسیر زندگی وجود دارد؟

o بمانیم و با وضع موجود خو کنیم و یا به قول دوستم که می گفت تعامل کنیم؟!

o بمانیم و مبارزه کنیم و مبارزه کنیم و باز هم مبارزه کنیم تا از نفس بیافتیم و یا با نوعی خوش بینی انقلاب دیگری را تجربه کنیم و درباره از آغاز همان پریود های سی ساله را تکرار کنیم؟!

o و یا راهی برای پذیرش از دانشگاه های خارجی، مهاجرت، غربت، سفر و رفتن از این کویر وحشت بیابیم و سلام انبوه خس و خاشاک! این خاک کهن را به شکوفه ها و باران برسانیم؟! _ راستی اصلاً شکوفه ها وباران وجود خارجی دارند؟ یا زاییده توهمات و رویاهای زیبای ذهن ما آرمان گرایان خوش باور است؟؟؟_

· (( ویلٌ لافاّکٍ اثیم ؛ وای بر دروغگوی پلیدکار ))

با خود می اندیشم؛ آیا این واقعاً آیه ای از کتابی ست که هیچ شک و ریبی در آن نمی توان داشت؟ همان که برای هدایت پرهیزکاران است؟ پس چگونه آنانکه داعیه این کتاب را دارند و در چشم ما خود را پرهیزکار می نمایانند، از دروغ و پلیدکاری ابایی ندارند؟!

· می گویند آزادی و عدالت اسطوره اند و می دانم اسطوره یعنی آنچه که دست نیافتنی است. با خود می اندیشم، اگر این دو واقعاً اسطوره اند، پس چرا این همه برای بدست آوردنشان تلاش می کنیم و گریبان می دریم و سینه هامان را آماج گلوله ها می داریم...؟

در طول تاریخ، بشر برای واقعی کردن اسطوره های زیادی تلاش کرده است؛ پرواز، درمان خیلی از بیماریهای لاعلاج، راحت تر کردن زندگی، بدست آوردن عمر جاودان، شبیه سازی نوع بشر، درک راز هستی، شناخت ماهیت خدا و ... و از این میان اندکی را بدست آورده و انبوهی را نه...!

با خود می اندیشم، این دو جزء کدام دسته خواهند بود؟ آیا روزی بر تاریخ بشر خواهد دمید که آزادی سرودی بخواند و اندک نسیمی از عدالت موهای دخترکان زیبا روی را به رقص آورد و مظلومان را بنوازد؟!

چه زیبا سروده بود (( ترانه بزرگترین آرزو )) را، بامدادِ شاعر:

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

همچون گلوگاهِ پرنده ای،

هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند.

سالیان بسیار نمی بایست

در یافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی ست

که حضور انسان

آبادانی ست.

*

همچون زخمی

همه عمر

خونابه چکنده

همچون زخمی

همه عمر

به دردی خشک تپنده،

به نعره یی

چشم بر جهان گشوده

به نفرتی

از خود شونده، _

غیاب بزرگ چنین بود

سرگذشتِ ویرانه چنین بود.

*

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

کوچک تر حتا

از گلوگاهِ یکی پرنده !